معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند
زان چهره لطیف مکن مو به یک طرف
۱تاسر برآورد ز گریبان پیرهن
هردم کند نسیم تکاپو به یک طرف
۲یکسان به دیر و کعبه نظر کن که میل نیست
شاهین عدل را زترازو به یک طرف
۳حیرت نگر که بی سرو سامان عشق را
چوگان به یک طرف رود وگو به یک طرف
۴صائب مدار فیض خود راتشنگان دریغ
این آب تا نرفته ازین جو به یک طرف
۵گلها تمام یک طرف آن رو به یک طرف
چین و ختا به یک طرف آن مو به یک طرف
۶بدمستی سپهر جفا جو به یک طرف
مستانه جلوه های قد اوبه یک طرف
۷آخر نشانه ای چه کند با هزار تیر؟
دل یک طرف هزار پریرو به یک طرف
۸از پیچ وتاب ،رشته عمرش شود تمام
با هر که افتد آن خم گیسو به یک طرف
۹اکنون که زلف بر خط انصاف سرنهاد
افتاده است خال لب اوبه یک طرف
۱۰دروادیی که لیلی بیگانه خوی ماست
مجنون به یک طرف رود آهو به یک طرف
۱۱گردد عصای موسوی انگشت زینهار
هرجا فتاد غمزه جادو به یک طرف
۱۲با دوست هم لباسم و چون اشک و آه شمع
من میروم به یک طرف و او به یک طرف
۱۳عام است فیض عشق به ذرات کاینات
حاشا که آفتاب کند روبه یک طرف
۱۴بیرون فتاد مهره اش از ششدر جهات
آن راکه برد جاذبه او به یک طرف
۱۵باشش جهت توجه آن بی جهت یکی است
بیچاره رهروی که کند رو به یک طرف
۱۶