هرکجا دلمردهای را یافت احیا کرد عشق
جمله ذرات عالم را سویدا کرد عشق
۱ریخت دریا درگریبان قطره کم ظرف را
ذره ناچیز را خورشید سیما کرد عشق
۲جلوه زلف پریشان میکند موج سراب
بس که بر اوراق هستی مشق سودا کرد عشق
۳صبح شورانگیز محشر زد نمکدان بر زمین
تا ز خلوتگاه وحدت رو به صحرا کرد عشق
۴عقل با لوح و قلم دارد چو طفلان احتیاج
می÷تواند بی قلم صد دفتر انشا کرد عشق
۵چون نیابد آب در چشم تماشایی به رقص؟
برگ برگ این چمن را دست موسی کرد عشق
۶سهل باشد طور اگر از یکدگر پاشیده است
صد چنین مجموعه را از هم مجزا کرد عشق
۷محو شد چون شبنم گل در فروغ آفتاب
تا رخ خود را به چشم ما تماشا کرد عشق
۸هر دو عالم خاک شد تا عشق سر پایین فکند
غوطه در خون زد جهان تا دست بالا کرد عشق
۹کوهکن از فکر مرغ نامه بر آسوده است
قاصدی چون جوی شیر از سنگ پیدا کرد عشق
۱۰نعمت الوان راحت راب ه بیدردان فشاند
درد خود را بهر ما صائب مهیا کرد عشق
۱۱