هر سرایی را که باشد از دل روشن چراغ
میجهد شبهای تار از دیده روزن چراغ
۱میخورد خون از فروغ سینه من داغ عشق
میکشد خجلت ز خود در وادی ایمن چراغ
۲سوختم ز افسردگی یارب درین محفل، کجاست
سینهگرمی که بتوان کرد ازو روشن چراغ؟
۳نیست غیر از گرمرفتاری درین ظلمتسرا
یار دلسوزی که دارد پیش پای من چراغ
۴صحبت ناجنس آتش را به فریاد آورد
آب در روغن چو باشد میکند شیون چراغ
۵در میان عشق و دل مشاطهای در کار نیست
جای خود وامیکند در دیده روزن چراغ
۶تیرهبختی لازم طبع بلند افتاده است
پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟
۷قدر عاشق میشناسد، مشهدش پرنور باد
ماتم پروانه دارد تا دم مردن چراغ
۸در دل و در سینه من روشنایی کیمیاست
ورنه دارد سینه سنگ و دل آهن چراغ
۹دودمان دوستی از پرتو من روشن است
میفروزد خون گرمم در ره دشمن چراغ
۱۰در شبستانی که گردد کلک صائب شعلهریز
چاک سازد جامه فانوس را بر تن چراغ
۱۱