جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟
کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ
۱قطره باران گهر می گردد از گوش صدف
از سخن فهمان سخنور چون سخن دارد دریغ؟
۲شمع با آن سرکشی پروانه را در برکشید
روی آتشناک او پرتو ز من دارد دریغ
۳می شود آب روان شکر ز جوی نیشکر
جان شیرین چون ز شیرین کوهکن دارد دریغ؟
۴مصر غربت میگذارد تاج عزت بر سرش
گر ز یوسف پیرهن چاه وطن دارد دریغ
۵می شود در بوته خجلت به صد تلخی گلاب
هرکه چون گل زر ز مرغان چمن دارد دریغ
۶می چکد آب از لب میگون او بی اختیار
آب اگر از تشنگان چاه ذقن دارد دریغ
۷گرچه چون یعقوب چشمم شد سفید از انتظار
آن فرامشکار از من پیرهن دارد دریغ
۸می شود خون مشک در ناف غزالان ختن
دل چرا عاشق ز زلف پرشکن دارد دریغ؟
۹چون سهیل آن کس که خواهد سرخ روی سایلان
نیست ممکن پرتو خود ازیمن دارد دریغ
۱۰زر به زر دادن پشیمانی ندارد در قفا
خرده جان کس چرا ازان سیمتن دارد دریغ؟
۱۱گرچه رزق مور خط می گردد آخر شکرش
حرف تلخ از عاشق آن شیرین دهن دارد دریغ
۱۲گرچه از چشم تر من قامتش بالا کشید
جلوه خشک از من آن سرو چمن دارد دریغ
۱۳اختیار چیدن گل چون دهد دست مرا؟
آن که خار راه خود از پای من دارد دریغ
۱۴هرکه صائب لذت از گفتار شیرین یافته است
چون شکر از طوطی شیرین سخن دارد دریغ؟
۱۵