دل چه باشد تا کسی از دلستان دارد دریغ؟
عاشق از معشوق هیهات است جان دارد دریغ
۱آن که از دندان ترا بخشید چندین آسیا
بی دهن وا کردنی حاشا که نان دارد دریغ
۲حسن را با سینه چاکان التفات دیگرست
ماه ممکن نیست پرتو از کتان دارد دریغ
۳نیست بخل، از دورباش بی نیازیهای ماست
نعمت خود را اگر از ما جهان دارد دریغ
۴آن که می بخشد سگان را لقمه بی استخوان
از همای ما ز خشکی استخوان دارد دریغ
۵آن که از دندان دهانت پر ز گوهر ساخته
نیست ممکن تا لب گور از تو نان دارد دریغ
۶نیست جز روی زمین خورشید را جولانگهی
عشق هیهات است لطف از خاکیان دارد دریغ
۷آب را کافر نمی دارد دریغ از تشنگان
چون کسی از تیغ خونخوار تو جان دارد دریغ؟
۸عاقبت خط لعل سیراب ترا بی آب کرد
این سزای آن که آب از تشنگان دارد دریغ
۹سخت می ترسم که از سنگین دلیها آسمان
از من دیوانه سنگ کودکان دارد دریغ
۱۰بهتر از سیری دهن بندی نباشد شیر را
غافل است آن کس که مال از دشمنان دارد دریغ
۱۱در کنار بحر صائب قطره دریا می شود
کس چرا جان را ازان جان جهان دارد دریغ؟
۱۲