می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوار
آن که می دارد عنان اختیار از من دریغ
۱آب می بندد به روی تشنگان کربلا
هرکه دارد جام می را در خمار از من دریغ
۲از وجود خاکی من سرمه واری مانده است
گوشه چشم مروت را مدار از من دریغ
۳دست گل چیدن ندارد دیده حیران من
وصل خود دارد چرا آن گلعذار از من دریغ؟
۴قطره اش را چون صدف تشریف گوهر می دهم
فیض خود دارد چرا ابر بهار از من دریغ؟
۵چون حنا هر چند خون من ندارد باز خواست
پای بوس خویش دارد آن نگار از من دریغ
۶می فشاند سنبل و ریحان به دامن شانه را
آن که دارد بوی زلف مشکبار از من دریغ
۷کی دهد صائب مرا در بزم خاص خویش بار؟
آن که دارد خاک راه انتظار از من دریغ
۸گرمی گلگون ندارد روزگار از من دریغ
سهل باشد فیض اگر دارد بهار از من دریغ
۹نیست آن بیرحم آگاه از دل سوزان من
ورنه کی می دانست لعل آبدار از من دریغ؟
۱۰گلستان را که پروردم به آب چشم خویش
نکهت خود داشت در فصل بهار از من دریغ
۱۱گر ندارد لطف پنهان با من آن امید گاه
چون نمی دارد دل امیدوار از من دریغ؟
۱۲آرزوی وصل چون گردد به گرد خاطرم ؟
کان گل بی خار دارد خارخار از من دریغ
۱۳کی چراغ خلوت و شمع مزار من شود ؟
آتشین رویی که می دارد شرار از من دریغ
۱۴