سخن عشق مدار از دل افگار دریغ
که ندارند چراغ از سر بیمار دریغ
۱قطره را سلسله موج رساند به محیط
دل مدارید ازان طره طرار دریغ
۲آن سبکروح درین راه به معراج رسد
که ندارد سر خود از قدم یار دریغ
۳آب آن نرگس بیمار بغیر از خون نیست
آب زنهار مدارید ز بیمار دریغ
۴مکن ازلاله رخان نقد روان را امساک
آب خود را نتوان داشت ز گلزار دریغ
۵خاکساران ز تو محروم چرا می باشند؟
نیست چون پرتو مهر از درو دیوار دریغ
۶نر هاندیم ازین جسم گرانجان دل را
ماند این گنج نهان درته دیوار دریغ
۷نیست جز بی ثمری حاصل پیوند جهان
برگ این نخل ز افسوس بود، بار دریغ
۸روزی بیهده گویان جهان است افسوس
هیچ خاموشی نخورده است به گفتار دریغ
۹ماند در سلسله طول امل گوهر دل
مهره خود نربودیم ازین مار دریغ
۱۰از گران محملی خواب زمین گیر شدیم
نرسیدیم به آن قافله سالار دریغ
۱۱گرچه گردید دوتاقامت ما چون صیقل
تیغ خود را نزدودیم ز زنگار دریغ
۱۲گرچه صد غوطه درین قلزم خونخوار زدیم
ره نبردیم به آن گوهر شهوار دریغ
۱۳چون نکردی دل خود صاف ز زنگار، مدار
سنگ راباری ازین آینه تار دریغ
۱۴گرچه از خامه من شعر با معراج رسید
حیف ازان عمر که شد صرف درین کار دریغ
۱۵چاک شد چون صدف از فکر دل ما و ندید
روی گرمی گهر ما ز خریدار دریغ
۱۶خورد خون من و از تنگی فرصت صائب
خون خود را نگرفتم ز لب یار دریغ
۱۷