چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ
ز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ
۱سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیم
نیم به خاطر نازکدلان گران درباغ
۲فتاده ایم پی هم چو برگهای خزان
اگر چه یک دوسه روزیم میهمان درباغ
۳ز خویش خیمه برون زن، غم رفیق مخور
که شد ز بوی گل آماده کاروان درباغ
۴بگیر خون خود از جام ارغوانی رنگ
که یک دو هفته بود جوش ارغوان درباغ
۵ز نارسایی مشرب، میان باده کشان
خجل ز خشکی خویشم چو آشیان درباغ
۶چو برگ غنچه نشکفته ما گرفته دلان
نشد که سر به هم آریم یک زمان درباغ
۷مرا که چشم به پای خودست چون نرگس
چه سود ازین که بود منزل و مکان درباغ ؟
۸ترست از عرق شرم جیب و دامن گل
شب گذشته که بوده است میهمان درباغ ؟
۹که خوشه چین شده یارب دگر ز خرمن گل ؟
که برق می جهد از چشم بلبلان درباغ
۱۰دلیل تنگدلی بس بود همین صائب
که همچوغنچه خموشم به صد زبان درباغ
۱۱