به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ
به گنج راه نبردی درین خراب دریغ
۱تمام عمر تو درفکرهای پوچ گذشت
نشد محیط تو صافی ازین حباب دریغ
۲به عالمی که دل ساده می خزند آنجا
هزار نقش پریشان زدی برآب دریغ
۳غذا ز بوی دل خود کنند سوختگان
تو هیچ بوی نبردی ازین کباب دریغ
۴به خط و خال مقید شدی ز چهره دوست
نشد نصیب تو جز گرد ازین کتاب دریغ
۵درین بهار که یک چهره نشسته نماند
رخی به اشک نشستی ز گرد خواب دریغ
۶به نور ذره سفر سفر می کنند گرمروان
تو پیش پای ندیدی به آفتاب دریغ
۷به وعده های دروغ زمانه دل بستی
شدی فریفته موجه سراب دریغ
۸ز پیچ و تاب شود رشته امل کوتاه
تو تن چو رشته ندادی به پیچ و تاب دریغ
۹ز باده ای که حریفان سبو سبو خوردند
به نیم دور شدی پای دررکاب دریغ
۱۰زوصل دوست به فردوس آشتی کردی
صفای چهره ندانستی ازنقاب دریغ
۱۱ز عکس، دیده آیینه سیر شد صائب
تو سیر چشم نگشتی ز خورد و خواب دریغ
۱۲