چندان که بهارست و خزان است درین باغ
چشم و دل شبنم نگران است درین باغ
۱از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل
آسوده همین آب روان است درین باغ
۲بلبل نه همین می زند از خون جگر جام
گل نیز ز خونابه کشان است درین باغ
۳پیداست ز دامن به میان بر زدن گل
کآماده پرواز خزان است درین باغ
۴معموره امکان نبود جای نشستن
استادگی سرو ازان است درین باغ
۵مهر لب خود باش که خمیازه افسوس
با خنده گل دست و دهان است درین باغ
۶صد رنگ سخن درلب هر برگ گلی هست
فریاد که گوش تو گران است درین باغ
۷چون بلبل اگر چشم ترا عشق گشوده است
هر شبنم گل رطل گران است درین باغ
۸هر گل که سر از پیرهن غنچه برآرد
برغفلت ما خنده زنان است درین باغ
۹درعمری اگرروی دهد صبح نشاطی
چون خنده گل برق عنان است درین باغ
۱۰آن شعله که سر از شجر طور برآورد
از جبهه هر خار عیان است درین باغ
۱۱ای دیده گلچین به ادب باش که شبنم
ازدور به حسرت نگران است درین باغ
۱۲غم گرد دل مردم آزاد نگردد
پیوسته ازان سرو جوان است درین باغ
۱۳یک گل به قماش بر روی تو ندیده است
زان روز که شبنم نگران است درین باغ
۱۴بردامن گل گرد کدورت ننشیند
تا بلبل ما بال فشان است درین باغ
۱۵خاموش شد از خجلت گفتار تو صائب
سوسن که سراپای زبان است درین باغ
۱۶