نیست بر آیینه دُردیکشان گرد خلاف
میتوان چون جام می دیدن ته دلهای صاف
۱زان شراب لعل سرگرمم که کمتر قطرهاش
سوخت کام لاله آتش زبان را تا به ناف
۲باده بیدرد از میخانه دوران مجوی
لاله نتوانست یک پیمانه می را کرد صاف
۳خاکساران محبت را شکوه دیگرست
سبزه از بال و پر سیمرغ دارد کوه قاف
۴ما کجا، اندیشه بر گرد سرگشتن کجا؟
میکند خورشید تابان ذره را گرم طواف
۵درنگیرد صحبت عشق و خرد با یکدیگر
چون دو شمشیرست عقل و عشق و دل چون یک غلاف
۶رو نگردانند عشاق از غبار حادثات
آبروی جوهر مردی بود گرد مصاف
۷هر صفت را از بهارستان قدرت صورتی است
زان به شکل خنجر الماس میروید خلاف
۸غمزهاش از قحط دل، دزدیده میآید به چشم
هیچ کافر برنگردد دست خالی از مصاف
۹هرکه دستش بر زبان سبقت کند مرد است مرد
ورنه هر ناقص جوانمرد است در میدان لاف
۱۰در دل تنگم خیال طاق ابرویش ببین
گر ندیدستی دو تیغ بیامان در یک غلاف
۱۱در جواب این غزل گستاخ اگر پیش آمده است
قاسم انوار خواهد داشت صائب را معاف
۱۲