نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف
می کند ازآبداری سیر دریا در صدف
۱گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار
دارد از پیشانی واکرده صحرا در صدف
۲لفظ نتواند حجاب معنی روشن شدن
چون نهان ماند فروغ گوهر ما در صدف؟
۳تا زخود بیرون نیاید دل نگردد دیده ور
قسمت گوهر نگردد چشم بینا در صدف
۴درتن خاکی دل پر خون چه دست و پا زند؟
چون تواند بال وپر واکرد دریا در صدف؟
۵مایه داران مروت بریتیمان مشفقند
مهد گوهر را کند دریا مهیا در صدف
۶عالم پرشور بر خلوت نشینان بار نیست
تلخی بحرست برگوهر گوارا در صدف
۷گوشه گیری می کند شیرین حیات تلخ را
گوهر شهوار گردد آب دریا درصدف
۸موجه کثرت نسازد گوشه گیران را ملول
تنگ از دریا نگردد بر گهر جادر صدف
۹قطره شبنم به خورشید از سبکروحی رسید
از گرانجانی خورد دل گوهر ما در صدف
۱۰جمع کن خود را دل روشن اگرخواهی، که ساخت
گوهر ازگردآوری دل را مصفا درصدف
۱۱بر یتیمان از در و دیوار می بارد ملال
می نشیند گرد گوهر را به سیما درصدف
۱۲دل زبس سرگشتگی در سینه ام، در سینه نیست
گوهر غلطان ندارد در صدف، جا در صدف
۱۳در غریبی می گشاید خاطر اهل کمال
ازدل گوهر نمی گردد گره وا در صدف
۱۴از حدیث پوچ می بالد به خود چندین حباب
آه اگر می داشت دُر این بادپیما در صدف
۱۵در خموشی جوهر مردم نمی گرددعیان
رتبه گوهر چسان گردد هویدا در صدف؟
۱۶سنگ میزان یوسف از قحط خریداران شده است
گوهر ما از گرانقدری است بر جا در صدف
۱۷عالم پرشور، دل را خانه زنبور ساخت
از خروش بحر پیچیده است غوغا در صدف
۱۸عیش قانع رانسازد عالم پرشور تلخ
آب گوهر تلخ کی گردد ز دریا درصدف؟
۱۹دل شد از طول امل محبوس در زندان جسم
گوهر ما را برآمد رشته از پا در صدف
۲۰دارد آتش زیر پا در سینه عشاق دل
گوهر غلطان نمی باشد شکیبا درصدف
۲۱نیست صائب دربساط بحر باآن دستگاه
آنقدر گوهر که دارد دیده ما در صدف
۲۲