صد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدف
گریه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف
۱رزق ارباب توکل می رسد از خوان غیب
نیست از دریا اگر آبی به جو دارد صدف
۲سد راه رزق گردددچون هنر کامل شود
استخوان از گوهر خود در گلو دارد صدف
۳نیست کارش خوانمایی پیش دریا چون حباب
گرچه مغزی همچو گوهر درکدو دارد صدف
۴می کشد خجلت همان ازدامن پاک محیط
گرچه از آب گهر دایم وضو دارد صدف
۵از رفوی سینه مطلب نیست جز حفظ گهر
رفت چون گوهر چه پروای رفو دارد صدف
۶در حضور تلخرویان لب نمی باید گشود
به که پیش بحر پاس آبرو دارد صدف
۷تنگ چشمی بین که بر خوان محیط بیکران
هردودست خود زخست برگلو دارد صدف
۸صد یتیم بی پدر رادرکنار مرحمت
با وجود خشک مغزی تازه رو دارد صدف
۹از هنر درکار می افتد هنرور راشکست
سنگها از گوهر خود در سبو دارد صدف
۱۰با وجود پاکی گوهر، درین دریای قدس
از خجالت هردودست خود به رو دارد صدف
۱۱در طلب سستی مکن صائب که در دریای تلخ
آب شیرین درقدح ازجستجو دارد صدف
۱۲