نیست چون صاحبدلی تا گویم از اسرار حرف
می زنم از بیکسی با صورت دیوار حرف
۱معنی پیچیده بی زحمت نمی آید به دست
می شود از پیچ و تاب فکر جوهردار حرف
۲می کند سنجیده دلهای متین گفتار را
نیست چون مرکز به جا می افتد از پرگار حرف
۳نیست در روی زمین گوشی سزاوار سخن
چون نبندد طوطیان را زنگ در منقار حرف؟
۴می شود طومار عمرش طی به اندک فرصتی
هرتهی مغزی که گوید چون قلم بسیار حرف
۵نیست چشم غافلان از خرده بینی بهره مند
ورنه در هر نقطه ای درج است صد طومار حرف
۶مردم سنجیده کم گویند حرفی را دوبار
میشود قند مکرر گرچه از تکرار حرف
۷رزق خواب آلودگان زین نشأه جز خمیازه نیست
می دهد کیفیت می در دل بیدار حرف
۸از دم بیجا شود آیینه روشن سیاه
بی تأمل پیش اهل دل مزن زنهار حرف
۹میکشان را می کند گفتار بیش از باده مست
تا نگردی مست در محفل مزن بسیار حرف
۱۰مرغ بی هنگام سر را داد ازین غفلت به باد
می کند بی وقت، کار تیغ بی زنهار حرف
۱۱می کند بی پرده عیبش را به آواز بلند
می زند هرکس که در گوش گران هموار حرف
۱۲حرف حق بی پرده پیش باطلان گفتن خطاست
از بلندی گشت بر منصور چوب دار حرف
۱۳سینه های بی غبار آیینه یکدیگرند
هست در هنگامه اشرافیان بیکار حرف
۱۴ناله بلبل به گوش باغبان آید گران
می شود از گفتن بسیار، بی مقدار حرف
۱۵تا به گوش عاشقان افتان و خیزان می رود
بس که زان لبهای میگون می رود از کار حرف
۱۶چون سیه مستی است کز میخانه می آید برون
چون برآید از لب میگون آن دلدار حرف
۱۷من که رگ از لعل می آرم به آسانی برون
نیست ممکن واکشم زان لعل گوهربار حرف
۱۸همزبانی نیست چون درگوشه خلوت مرا
می کشم از خامه کوته زبان ناچار حرف
۱۹تخم قابل را زمین شور باطل می کند
پیش دلهای سیه صائب مکن اظهار حرف
۲۰