گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدف
سر برون آرد ز شوخی از گریبان صدف
۱نیست ممکن پاک گوهر برزمین ماند مدام
زیب گوش دلبران شد اشک غلطان صدف
۲بگذر ازدریوزه گوهر که گردد عاقبت
لب گشودن باعث زخم نمایان صدف
۳تا چرا لب پیش ابر از تنگدستی باز کرد
ازدهن یک یک برآوردند دندان صدف
۴دل چو روشن شد چراغ عاریت درکار نیست
شمع کافوری است گوهر درشبستان صدف
۵از فرو خوردن سر شکم از اثر شد کامیاب
اشک نیسان را گهر گرداند زندان صدف
۶در وطن تن ده به ناکامی که نتوان پاک کرد
ازگهر گرد یتیمی را به دامان صدف
۷آیه رحمت زابر گوهرافشان، می شود
نازل ازراه دهان پاک، درشان صدف
۸مهر خاموشی سپرداری کند اسرار را
بستن لب ازگهر باشد نگهبان صدف
۹خاطر خرم نگردد جمع صائب با گهر
کز تهیدستی بود لبهای خندان صدف
۱۰