در دل اثر از تیغ کند زخم زبان بیش
صد پیرهن ازتن بود آزردن جان بیش
۱از جنبش مهدست گرانخوابی اطفال
از زلزله شد غفلت ابنای زمان بیش
۲با حرص محال است که اندازه شود جمع
پیوسته بود لقمه موران ز دهان بیش
۳از قامت خم رفت دل و دست من از کار
از حلقه شدن گرچه شود زورکمان بیش
۴چون دام در خاک سراپای بود چشم
گردد ز لحد چشم حریصان نگران بیش
۵مانع نشود طول امل خرده جان را
از موج شود بال و پر ریگ روان بیش
۶بیهوشی دولت شود از باده دو بالا
در جوش بهاران شود این خواب گران بیش
۷بی برگ نترسد ز شبیخون حوادث
لرزد دل برگ از نفس سرد خزان بیش
۸از بی گهری دست صدف شد کف سایل
از ریزش دندان شود اندیشه نان بیش
۹از پرورش دل همه مشغول به جسمند
از آینه دارند غم آینه دان بیش
۱۰در فصل خزان برگ به صد رنگ برآید
درپیر بود حسرت الوان ز جوان بیش
۱۱از مزد شود سختی هرکار گوارا
حمال ببالد به خود از بار گران بیش
۱۲از خصم برونی است بتر خصم درونی
ازخواب حذر می کند از گرگ شبان بیش
۱۳از دشمن بیگانه اگر خلق هراسند
صائب کند اندیشه ز اخوان زمان بیش
۱۴