از رشته جان تاب برد موی میانش
از رفتن دل آب خورد سرو روانش
۱آن شاهسواری که منم دل نگرانش
تیری است که از خانه زین است کمانش
۲چون نقطه موهوم که قسمت کندش هیچ
پوشیده تر از خنده شود راز دهانش
۳در جلوه گهش زخم نمایان بود آغوش
ترکی که به شمشیر زند حرف،میانش
۴از جلوه کند آب دل اهل نظر را
پیوسته ازان تازه بود سرو روانش
۵از گرد لبش چون خط مشکین نشود دور
حرفی که ندانسته برآید ز دهانش
۶از خانه آیینه صبوحی زده آید
از چشم خود آن کس که بود رطل گرانش
۷گر تیغ زبانش نکند موی شکافی
مشکل که حدیثی به لب آید ز دهانش
۸دارد چو هدف درخم من سخت کمانی
کز تیر کجی برد برون زور کمانش
۹موری است کشیده است به بر تنگ شکررا
خالی که نمایان شده از کنج دهانش
۱۰صائب چه خیال است که در دست من افتد
سیبی که سهیل است ز خونابه کشانش
۱۱