آن کس که نشان داد برون از دو جهانش
سرگشته تر از تیر هوایی است نشانش
۱مادر چه شماریم، که سر پنجه خورشید
در خون شفق می تپد از شوق عنانش
۲چشم دو جهان واله آن قامت رعناست
خوش حلقه ربایی است قد همچو سنانش
۳از چین جبینش دل عشاق دو نیم است
کار دم شمشیر کند پشت کمانش
۴سر تا قدمش کنج لب و گوشه چشم است
رحم است به چشمی که نگردد نگرانش
۵پیداست که با روی لطیفش چه نماید
ماهی که به انگشت توان داد نشانش
۶باریک شو ای دل که بسی موی شکافان
کردند به زنار غلط موی میانش
۷بیم است که برخاک چکد لعل لب او
چون قطره خون از سر شمشیر زبانش
۸گفتم شود از خواب کم آن تیزی مژگان
غافل که شود خواب گران سنگ فسانش
۹در پیش اگر ز لعل لبش شمع نمی داشت
می کرد نفس گم، ره باریک دهانش
۱۰ترکی که به شمشیر گرفته است زمن دل
پیچیده تر از موی میان است زبانش
۱۱سر رشته تمکین رود از قبضه یوسف
چون دیده قحطی زدگان برسر خوانش
۱۲صائب جگر خضر و مسیحاست ازو خون
شوخی که منم داخل خونابه کشانش
۱۳