جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش
بیمار ندیدم که توان مرد برایش
۱ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص
کوتاه نگردد به گره زلف رسایش
۲دربسته نازست سراپرده محمل
بیرون مرو ازراه به آواز درایش
۳هر سو که رود، در حرم کعبه کند سیر
آن را که بود ازدل خود قبله نمایش
۴بر هرکه فتد پرتو خورشید قناعت
دل تیره کند سایه اقبال همایش
۵هرعقده مشکل که به ناخن نگشاید
از آه سحرگاه بود عقده گشایش
۶چون عضو ز جا رفته، شود هرکه مسافر
بسیار خورد خون که فتد باز به جایش
۷ازگوشه عزلت چه ضرورست برآید؟
صائب که زند موج پریزاد، سرایش
۸