زلف تو نفس در جگر باد کند مشک
آهوی تو خون در دل صیاد کند مشک
۱در هیچ سری نیست که سودای ختن نیست
تا نغز که از بوی خود آباد کند مشک
۲تا هست سخن، زنده بود نام سخنور
ارواح غزالان ختا شاد کند مشک
۳در زیر فلک دل چه پر و بال گشاید؟
در نافهی سربسته چه فریاد کند مشک؟
۴میخواست جهد از جگر سوختهاش آه
هرگاه که از ناف ختن یاد کند مشک
۵گر راه تو افتد به ختا، آهوی چین را
برگرد تو گرداند و آزاد کند مشک
۶بیرون نتواند شدن از کوچهی آن زلف
صد سال اگر همرهی باد کند مشک
۷تا گرد سر زلف دلاویز تو گردد
از نکهت خود، بالِ پریزاد کند مشک
۸فارغ بود از منت قاصد دل خونین
صد نامه پر از بوی خود ایجاد کند مشک
۹در چشم غزالان ختا خواب شود خون
افسانهی زلف تو چو بنیاد کند مشک
۱۰بهر جگر زخمی ما چرخ سیهکار
هرشام ز خون شفق ایجاد کند مشک
۱۱چون خامهی صائب گره نافه گشاید
دامان زمین را ختنآباد کند مشک
۱۲