از گرد خط آن غنچه مستور شود خشک
درجام سفالین می پرزور شود خشک
۱شهدی که توان کرد لب خشکی ازو تر
حیف است که در خانه زنبور شود خشک
۲داغی که به امید نمک چشم گشوده است
مپسند که از مرهم کافور شود خشک
۳از سردی دوران چه غم آتش نفسان را؟
حاشا که ز سرما شجر طور شود خشک
۴وقت است ز افشردن سرپنجه مژگان
چون آینه در دیده من نور شود خشک
۵خط گرد برآورد ازان روی عرقناک
دریای محیط ازنظر شور شود خشک
۶گر آب شود تیشه فرهاد عجب نیست
جایی که قلم درکف شاپور شود خشک
۷بزمی که دراو نغمه تر پرده نشین است
رگ در تن من چون رگ طنبور شود خشک
۸پیچیدن سرپنجه من کار فلک نیست
کز دهشت من پنجه هم زور شود خشک
۹از جوش نشاطی که زند خون شهیدان
تاحشر محال است لب گور شود خشک
۱۰از چوب محابا نکند شعله آتش
از دار کجا جرأت منصور شود خشک؟
۱۱چون تر شود از سرکه پیشانی زهاد؟
آن را که دماغ از می انگور شود خشک
۱۲تا حکم تو بر شیشه و پیمانه روان است
مگذار لب صائب مخمور شود خشک
۱۳