تا چند کشم درد سر از رهگذر دل
کو عشق که فارغ شوم از دردسر دل
۱بیم است که چون شهپر پروانه بسوزد
نه پرده نیلی ز فروغ گهر دل
۲آشفتهدماغان خبر از خویش ندارند
از زلف همان به که نپرسم خبر دل
۳تا در نظرت سبحه و زنار یکی نیست
دریاب که دارد رگ خامی ثمر دل
۴گنج گهرست آن که توان پی به سرش برد
هر بیهدهگردی نبرد پی به سر دل
۵شد سرمه درین وادی سوزان نفس برق
ای راهرو خام مرو بر اثر دل
۶صد مرحله از کعبه مقصود فتد دور
هرکس که کند رو به قفا در سفر دل
۷بیرخنه دل راه به جنت نتوان برد
دست من و دامان تو ای رخنهگر دل
۸چندان که نظر کار کند بیخبرانند
ای دلشدگان از که بپرسم خبر دل
۹گورست سرایی که در او نیست چراغی
هرشب ببر از آه چراغی به سر دل
۱۰خورشید که روشنگر ذرات وجودست
دریوزه اکسیر کند از نظر دل
۱۱صائب گهر دل اگر از پرده برآید
درنه صدف چرخ نگنجد گهر دل
۱۲