در زلف تو آویخت دل از قید علایق
سررشته پیوند بود تاب موافق
۱پهلو به حیات ابدی می زند آن زلف
این است سوادی که به اصل است مطابق
۲از عشق شکایت گنه حوصله ماست
باکودک بدخو چه کند دایه مشفق؟
۳دیگر نشود جمع به شیرازه محشر
هردل که پریشان شود ازناله عاشق
۴همت ز دل وعرض تجمل بود ازدست
منت ز خلایق بود و رزق ز خالق
۵ای سرو مزن باقد او لاف رعونت
کاین جامه به هر بی سرو پانیست موافق
۶آگاه ز عیب و هنر خویش نگردد
تاچشم نپوشد کسی ازعیب خلایق
۷نشگفت اگر ازتیغ تو وا شد دل صائب
جان تازه کند صحبت یاران موافق
۸