از سرکشی و ناز ندارد سر ما گل
سرپیش فکنده است به تقریب حیا گل
۱کو فرصت دلجویی مرغان گرفتار
خاری نتوانست برآورد ز پا گل
۲یکرنگی عشق است که از خاک برآید
با جامه خونین به طریق شهدا گل
۳غافل مشو از شبنم این باغ که چیده است
زان روعرق شرم به دامان نشو قبا گل
۴از زخم زبان است نشاط دل افگار
در دامن خاشاک کند نشو و نما گل
۵حسن از نظر پاک محابا ننماید
ازدیده شبنم نکند شرم و حیا گل
۶مگشا به شکر خنده لب خویش که باشد
درمرتبه غنچگی انگشت نما گل
۷چشم نگران است سراپای ز شبنم
تا زان رخ گلرنگ کند کسب صفا گل
۸رنگین سخنان درسخن خویش نهادنند
از نکهت خود نیست به هر حال جدا گل
۹دلتنگی جاوید نگهبانی عمرست
از خنده خود رفت به تاراج فنا گل
۱۰از پاکی عشق است که در پرده شبها
در خواب رود مست به زیر پرما گل
۱۱با نیک و بد خلق بود لطف تو یکسان
خندد به یک آیین به رخ شاه و گدا گل
۱۲صائب ز نواسنجی ما غنچه شد آن شوخ
هر چند که خندان شود از باد صبا گل
۱۳