ز خط سبز شود بیش لعل دلبر صاف
هنوز از پر طوطی نگشته شکر صاف
۱عجب که حسن گذارد اثر ز من باقی
که می کنم به کتان ماهتاب انور صاف
۲دل تو نیست پذیرای آه من، ورنه
ز سنگ می جهد این ناوک سبکپر صاف
۳نزاکت تو کند ثفل از نبات برون
وگرنه کرده ام این قند را مکرر صاف
۴چو آب خضر ز خط غوطه در سیاهی زد
رخی که بود چو آیینه سکندر صاف
۵قدم برون منه از حد خود که می گردد
ز آرمیدگی خویش آب گوهر صاف
۶مکن ز تیرگی بخت شکوه چون خامان
که در حمایت خاکسترست اخگر صاف
۷خوشم چو نافه خونین جگر به خرقه فقر
که می شود ز نمد به شراب احمر صاف
۸اگر به آینه دل صاف می کند زنگی
امید هست شود چرخ با هنرور صاف
۹ز آب، آینه تار تیره تر گردد
کجا ز باده شود خاطر مکدر صاف ؟
۱۰ز دل به جام هلالی برآر ریشه غم
که صیقل آینه را می کند ز جوهر صاف
۱۱کنند آینه وآب صلح اگر با هم
به خضر نیز شود سینه سکندر صاف
۱۲ز خاکمال حوادث متاب رو صائب
که از غبار یتیمی است آب گوهر صاف
۱۳