چه غم ازکار فرو بسته ما دارد عشق؟
چون فلک در دل خود آبله ها دارد عشق
۱نیست چون غنچه پیکان دل ماناخن گیر
ورنه چون صبح،دم عقده گشا دارد عشق
۲گرچه در پرده غیب است نهان خورشیدش
ذره ای چون فلک بی سرو پا دارد عشق
۳نیست هر آب و زمین قابل تخم شررش
در دل سوختگان نشو و نما دارد عشق
۴نه همین در دل ما بزم سلیمان چیده است
عالمی در دل هر مور جدا دارد عشق
۵دامن خاک نگارین شود از جولانش
گرچه از خون جگر پابه حنا دارد عشق
۶شاخ و برگش بود از عالم امکان بیرون
ریشه هر چند در اندیشه ما دارد عشق
۷چون فلک دایره بینش خودساز وسیع
تا بدانی که چه مقدار صفا دارد عشق
۸آسمان موج سرابی است درآن دامن دشت
که من سوخته راآبله پا دارد عشق
۹چشم خفاش ز خورشید چه بیند صائب
عقل بیچاره چه داند که چها دارد عشق
۱۰