پای گستاخ منه بر در کاشانه عشق
سر منصور بود کنگره خانه عشق
۱حیف فرهاد که با آنهمه شیرین کاری
شد به خواب عدم از تلخی افسانه عشق
۲گر درآتش روی از خامیت آتش سوزد
تا سرت گرم نگشته است زپیمانه عشق
۳شیشه بندان ظرافت بهمش می شکنند
محتسب گر گذرد از دل میخانه عشق
۴با چه رو، روی به طوف حرم کعبه کنیم؟
نیست بر جبهه ما صندل بتخانه عشق
۵چو سبو شانه ندزدیده ام از باده کشی
کرده ام ازدل و جان خدمت میخانه عشق
۶من به معموره عقلم به پشیزی محتاج
گنج برروی هم افتاده به ویرانه عشق
۷قطره ای نیست هوایی نبود در سر او
می پرد چشم حباب از پی پیمانه عشق
۸شعله رابا خس و خاشاک بهم درپیچد
چون شود برق عنان گریه مستانه عشق
۹رفته ام دررگ و در ریشه دیوار چوکاه
نتوان کرد مرا دور ز کاشانه عشق
۱۰چشم زخمی به سبکدستی آن کس مرساد
که ز خاکستر دل ریخت پی خانه عشق
۱۱خون دل نیز شریک است درین آمیزش
نه همین اشک بود گوهر یکدانه عشق
۱۲سر پیچیدن دستار ندارم صائب
می روم گرد سر وضع غریبانه عشق
۱۳