مشرق سینه چاک است در خانه عشق
چشم بیدار بود روزن کاشانه عشق
۱صندل از بهر سر مردم بیدرد بود
چوب دارست علاج سر دیوانه عشق
۲عالمی حلقه صفت چشم براین دردارند
تا به روی که گشاید در میخانه عشق
۳نیست در صومعه عقل به جز فکر معاش
گنج برروی هم افتاده به ویرانه عشق
۴شور عشق است که در مغز جهان پیچیده است
گردش چرخ بود گردش پیمانه عشق
۵هر سر خار درین بادیه مجنون می بود
کعبه می داشت اگر حسن سیه خانه عشق
۶گرچه افسانه بود باعث شیرینی خواب
خواب ما سوخت ز شیرینی افسانه عشق
۷چون سیاووش مسلم گذرد ازآتش
اگر ازموم بود شهپر پروانه عشق
۸عقل اندیشه ز خورشید قیامت دارد
کرده صد داغ چنین به، سر دیوانه عشق
۹موسی از زلزله طور چه پروا دارد ؟
سنگ طفلان چه کند با سر دیوانه عشق؟
۱۰بستر از گرد یتیمی چو گهر ساخته است
عقل داغ است ز اوضاع غریبانه عشق
۱۱شارع کعبه مقصود شود زنارش
هرکه از صدق کند خدمت بتخانه عشق
۱۲از من آداب مجویید که چون سیل بهار
خانه پرداز بود جلوه مستانه عشق
۱۳عقل بیهوده به گرد دل ما می گردد
دیو راراه نباشد به پریخانه عشق
۱۴تا دل خونشده ات آب نگردد صائب
نیست ممکن که برومند شود دانه عشق
۱۵