از تنک رویی شود همصحبت هر خار گل
می کشد دایم ز حسن خلق خود آزار گل
۱نوبهاران را اگر میخانه در پرده نیست
از کدامین باده رنگین می کند رخسار گل
۲دارد از شبنم بهار آیینه اش پیش نفس
بس که رفت از دیدن رخسار اواز کار گل
۳نیست دور شادمانی را بقای همچو برق
تا به خود جنبیده ای می افتد از پرگار گل
۴از سحر خیزان چراغ عیش گیرد روشنی
می شود از اشک شبنم هر سحر بیدار گل
۵در گذر از شادی بی عافیت کز سادگی
عمر خود کوتاه کرد از خنده بسیار گل
۶نیست از آتش عنانی در بساط نوبهار
انقدر فرصت که بیرون آرد از پاخارگل
۷رشته نبود این که بر گلدسته ها پیچیده است
بر کمر بسته است از دست رخت زنار گل
۸احتیاط بی شمار آخر به رسوایی کشد
بوی خود را فاش کرد از پرده بسیار گل
۹از الف چون حرفهای مختلف پیدا شود
در بهاران آنچنان می جوشد از هر خار گل
۱۰قطره های شبنمش هرگز به این شوخی نبود
چیده بادامن عرق گویا ازان رخسار گل
۱۱با لب میگون شراب لعل خون مرده است
گلعذاری هر کجا باشد بود بیکار گل
۱۲حسن را در خانه زین سیر می باید نمود
جلوه دیگر کند بر گوشه دستار گل
۱۳خط برآورد از حجاب آن چهره مستور را
در بهار از پوست می آید برون ناچار گل
۱۴آنچنان کز زخمهای تازه جوشد خون گرم
می زند جوش آنچنان از رخنه دیوار گل
۱۵چرب نرمی کن که می آرد به همواری برون
دامن خود را درست از پنجه صد خار گل
۱۶خون به خون شستن ندارد جز ندامت حاصلی
کی برد زنگ کدورت از دل افگار گل
۱۷هایهوی بلبلان مهر دهان گفتگوست
ورنه دارد در لب خامش سخن بسیار گل
۱۸می نماید جا به اشک عندلیبان در لباس
این که شبنم را دهد در دامن خود بارگل
۱۹چون زلیخا کز پی یوسف برآمد بی حجاب
آنچنان دنبال آن سرو آید از گلزار گل
۲۰با لب خندان و روی تازه یا رمن است
غنچه بالین مریض و بستر بیمار گل
۲۱می دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمان
بس که دارد انفعال از چهره دلدار گل
۲۲صحبت روشن ضمیران توتیای بینش است
می شود از قرب شبنم از اولوالابصار گل
۲۳عشق دارد فیضها نبود عجب گرسرزند
بلبل یکرنگ را از غنچه منقار گل
۲۴سازگاری بین که با آن بی نیازی می کشد
دامن الفت به دست دیگران از خارگل
۲۵صبر کن بر تنگ چشمیهای گردون خسیس
کاین چنین از تنگنای غنچه شد هموار گل
۲۶در لباس از خون بلبل جامه رنگین می کند
هر که صائب می زند بر گوشه دستار گل
۲۷