گرد باد دامن صحرای بی سامانیم
هیچ کس را دل نمی سوزد به سرگردانیم
۱چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من
هست در وقت گرانیها سبک جولانیم
۲گرچه چیزی در بساطم نیست غیر از درد و داغ
صبح را خون از شفق در دل کند خندانیم
۳راز پنهانی که دارم در دل روشن چو آب
بی تامل می توان خواند از خط پیشانیم
۴کرده ام آب حیات خود سبیل تیغها
دشمن خونخوار را از دوستان جانیم
۵گرچه اینجا تیره بختی پرده حالم شده است
مجلس روحانیان را باده ریحانیم
۶می توان گوی سعادت یافت از اقبال من
هست محراب دعاها قامت چوگانیم
۷خون خود را می خورم چون زخم از جوش مگس
گرپری داخل شود در خلوت روحانیم
۸هر کجا باشم بغیر از گوشه دل در جهان
گر همه پیراهن یوسف بود زندانیم
۹برنمی دارم عمارت جغد وحشت دیده ام
بیت معمورست در مد نظر ویرانیم
۱۰در غریبی می توان گل چید از افکار من
در صفاهان بو ندارم سیب اصفاهانیم
۱۱در چنین وقتی که می باید گزیدن دست و لب
از خجالت مهر لب گردیده بی دندانیم
۱۲دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو
می دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم
۱۳حسن اگر بر پیچ و تاب خط چنین خواهد فزود
می کند دیوانه آخر این خط دیوانیم
۱۴می کند بی برگی از آفت سپرداری مرا
وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم
۱۵بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم
می شود معمور صائب هر که گردد بانیم
۱۶