مستیی کو تا ره صحرای محشر سرکنیم
شیشه را سرو کنار چشمه کوثر کنیم
۱چهره وحدت نهان در زیر زلف کثرت اس
خواب آسایش مگر در شورش محشر کنیم
۲تخم حرص ما ندارد ریشه در ریگ روان
ما به اشک تاک کشت خویشتن راتر کنیم
۳بر قفس زورآوران مرغان باغ دیگرند
ما شکست بیضه را در کار بال و پر کنیم
۴شعله سرگرمی ما داغ دارد مهر را
می شود بیهوش دارو خاک اگر بر سر کنیم
۵گر نباشد در میان روی تو از یک آه گرم
آب را در دیده آیینه خاکستر کنیم
۶هر چه کیفیت ندارد صحبتش بار دل است
طاعت صدساله را در کار یک ساغر کنیم
۷همت ما پنجه فولاد را برتافته است
رخنه از مژگان تر در سد اسکندر کنیم
۸نیست شوری در نمکدان بزم هستی را مگر
داغ خود را خوش نمک از شورش محشر کنیم
۹قدر در اشک را مژگان چه می داند که چیست
رشته جان را امانت دار این گوهر کنیم
۱۰حنظل گردون نسازد عیش ما را تلخکام
ما به اکسیر قناعت زهر را شکر کنیم
۱۱چشم می پوشیم از آن زلف پریشان تا به چند
دیده را آیینه دار شورش محشر کنیم
۱۲این غزل را خامه صائب به دیوان می برد
جای دارد صفحه خورشید را مسطر کنیم
۱۳