چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم
خیز تا از چرخ نیلی خیمه بالاتر زنیم
۱از بساط خاک برچینیم بزم عیش را
با مسیحا در سپهر چارمین ساغر زنیم
۲بزم گل بازی فرو چینیم در گلزار قدس
ثابت و سیار را چون گل به یکدیگر زنیم
۳در بساط آفرینش هر چه درد و داغ هست
دسته بندیم و به رغبت همچو گل برسر زنیم
۴راه امن بیخودی را کاروان در کار نیست
چون قدح تنها به قلب باده احمر زنیم
۵خار و خاشاک وجود خویش را چون گردبار
جمع سازیم و زبرق آه آتش در زنیم
۶نیست پروای سیاهی برق عالمسوز را
یکقلم آتش به کلک و کاغذ و دفتر زنیم
۷گرد هستی را فرو شوییم از رخسار روح
در دل تیغ شهادت غوطه چون جوهر زنیم
۸بستر از خون بالش از شمشیر مردان کرده اند
چون زنان پیر تا کی تکیه بر بستر زنیم
۹بیقراری بادبان کشتی وامانده است
موج گردیم و بر این دریا بی لنگر زنیم
۱۰مجمر گردون ندارد عرصه جولان ما
سر برون چون شعله بیباک ازین مجمر زنیم
۱۱نه دماغ انجمن نه برگ خلوت مانده است
عالم دیگر بجوییم و در دیگر زنیم
۱۲این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی
تا کی از هجران او ما دستها بر سر زنیم
۱۳