لب میگون تو خمار کند تقوی را
چشم بیمار تو آرد به زمین عیسی را
۱سرو بسیار به رعنایی خود می نازد
جلوه ای سر کن و کوتاه کن ای دعوی را
۲می کند حسن ز خط صورت دیگر پیدا
قلم موی نماید هنر مانی را
۳شعله شوق ز شمشیر نگرداند روی
لن ترانی نشود بند زبان موسی را
۴در شکست دل ما سعی فلک بیجا نیست
می کند آینه صاف خجل زنگی را
۵هر که از زنگ دویی آینه را سازد پاک
بیند از چشم غزالان، نگه لیلی را
۶جلوه صبح نخستین به زمانی نکشید
نفسی تیره کند آینه دعوی را
۷گرچه بی بال کند معنی نازک پرواز
لفظ پاکیزه پر و بال بود معنی را
۸عجبی نیست دل صائب اگر رام تو شد
دانه خال تو در دام کشد وحشی را
۹