گریه از دل نبرد کلفت روحانی را
عرق شرم نشوید خط پیشانی را
۱لنگر درد به فریاد دل ما نرسید
تا که تسکین دهد این کشتی طوفانی را؟
۲دل آگاه ز تحریک هوا آسوده است
نیست از باد خطر تخت سلیمانی را
۳جان محال است که در جسم بود فارغبال
خواب، آشفته بود مردم زندانی را
۴جامه ای نیست به اندام تو چون عریانی
چند پنهان کنی این خلعت یزدانی را؟
۵زهر در مشرب من باده لب شیرین است
تا چشیدم قدح تلخ پشیمانی را
۶محو رخسار تو از هر دو جهان مستغنی است
مژه بیکار بود دیده قربانی را
۷آه ازین قوم سیه دل که گران می دانند
به زر قلب، وصال مه کنعانی را
۸نزند چون خط مشکین تو نقشی بر آب
مو برآید ز کف دست اگر مانی را
۹برندارم سر خود از قدم خم صائب
تا خط جام نسازم خط پیشانی را
۱۰