خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را
از دل گرم برافروز شبستانی را
۱گریه با سینه سوزان چه تواند کردن؟
نکند آبله سیراب، بیابانی را
۲باده خوب است به اندازه ساغر باشد
چه کند بلبل بی ظرف، گلستانی را؟
۳تا نرفته است سر رشته فرصت از دست
به که شیرازه شوی جمع پریشانی را
۴گر همه خانه کعبه است، که تعمیر مکن
تا توان کرد عمارت دل ویرانی را
۵عالم از تشنه لبان یک جگر سوخته است
به که بخشد لب او قطره بارانی را؟
۶اختیار لب خود را به خط سبز مده
نتوان داد به طوطی شکرستانی را
۷هر که از دست زلیخای هوس سالم جست
به دو عالم ندهد گوشه زندانی را
۸از شکرخنده بی پرده گلها پیداست
که ندیده است گلستان لب خندانی را
۹حلقه گوش کند حرف پریشان سخنان
هر که دیده است سر زلف پریشانی را
۱۰پیش آن کان ملاحت، دهن خوبان چیست؟
در نمکزار چه قدرست نمکدانی را؟
۱۱عالم خاک، برومند ز بالای تو شد
بهر یک سرو دهند آب، خیابانی را
۱۲خبرش نیست که آیینه ز طوطی چه کشید
به سخن هر که نیاورد سخندانی را
۱۳در عنانداری چشم تر من حیران است
در تنور آن که گره ساخته طوفانی را
۱۴به صف آرایی خود محشر ازان می نازد
که ندیده است صف آرایی مژگانی را
۱۵وقت بسیار عزیزست، گرامی دارش
به زر قلب مده یوسف کنعانی را
۱۶دل به آن چشم به افسانه و افسون مدهید
که به کافر نتوان داد مسلمانی را
۱۷در هزاران نظر شوخ نباشد صائب
آنچه در پرده بود دیده حیرانی را
۱۸