کجا مایل به هر دل گردد ابرویی که من دانم؟
که سر میپیچد از یوسف ترازویی که من دانم
۱شمارد موج دریای سراب از بینیازیها
سجود نه فلک را طاق ابرویی که من دانم
۲ز خاشاک جگر دوز علایق پاک میسازد
زمین سینه سینهها را آتشینرویی که من دانم
۳فلک را میکشد چون قمریان در حلقه فرمان
به گیسوی مسلسل سر و دلجویی که من دانم
۴کند هم سیر با تخت سلیمان در جهانگردی
ز شوخی شیشه دل را پریرویی که من دانم
۵به یک دیدن کند روشنتر از رخساره یوسف
چراغ دیده یعقوب را رویی که من دانم
۶جگرگاه زمین کان بدخشان زود میگردد
چنین گر تیغ راند دست و بازویی که من دانم
۷چو مغز پسته میگیرد به شکر تلخکامان را
به حرف شکرین لعل سخنگویی که من دانم
۸گذارد مهر بر لب سحرپردازان بابل را
ز مژگان سخنگو چشم جادویی که من دانم
۹ز حرف آرزوی خام میبندد به هر جنبش
زبان عاشقان را چین ابرویی که من دانم
۱۰به زودی حلقه بیرون در سازد سویدا را
ز حسن دلپذیر آن خال هندویی که من دانم
۱۱اگر در پرده شرم و حیا رویش نهان گردد
به فکر دور گردان میفتد بویی که من دانم
۱۲به فکر عندلیب بینوای ما کجا افتد؟
که گل از غنچه خسبان است در کویی که من دانم
۱۳مشو نومید اگر یک چند خون در دل کند چشمش
که خون را مشک میگرداند آهویی که من دانم
۱۴ز حیرت طوطیان آسمانی را خمش دارد
زبس نور و صفا، آیینهرویی که من دانم
۱۵اگر خون دو عالم را کند در شیشه بیدادش
پشیمانی نمیداند جفاجویی که من دانم
۱۶چرا سازم بیابان مرگ ناکامی دل خود را؟
نمیگردد به مجنونم رام، آهویی که من دانم
۱۷پریشان میکند مغز نسیم صبح را صائب
ز شوخیهای نکهت عنبرینمویی که من دانم
۱۸