شکوه حسن را از دورباش ناز می دانم
عیار عشق را از لرزش آواز می دانم
۱از آن بر من شکست از مومیایی شد گواراتر
که بی بال و پری را شهپر پرواز می دانم
۲نمی گردد صدف از دیدن گوهر حجاب من
قماش نغمه را از پرده های ساز می دانم
۳من آن کبک ز جان سیرم شکارستان عالم را
که ماه عید خود را چنگل شهباز می دانم
۴همن بهتر که سازم توتیا آیینه خود را
که من زنگار را چون طوطیان غماز می دانم
۵ربوده است آنچنان درد طلب از کف عنانم را
که انجام سفر را پله آغاز می دانم
۶نه کافر نعمتم تا نالم از ناسازی گردون
که قدر گوشمال چرخ را چون ساز می دانم
۷نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم
نمک پرورده عشقم، زبان ناز می دانم
۸زجیب خامشی چون شمع از آن سربرنمی آرم
که لب وا کردن خود را دهان گاز می دانم
۹درین بستانسرا صائب چنان خود را سبک کردم
که رنگ چهره گل را گران پرواز می دانم
۱۰