خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم
من این تقویم پارین را به از امسال می دانم
۱تو کز کیفیت حسن چمن بی بهره ای، می خور
که من هر شبنمی را رطل مالامال می دانم
۲مرنج از من اگر جان را به استقبال نفرستم
که از جا رفتن دل را من استقبال می دانم
۳بغیر از زیر بار عشق در زیر فلک هر کس
که زیر بار دیگر می رود، حمال می دانم
۴جنونی کز حصار شهر نتواند برون آمد
من صحرانشین بازیچه اطفال می دانم
۵غبار کلفت از معموره جسم آنقدر دارم
که جغد مرگ را مرغ همایون فال می دانم
۶ز دست انداز دوران گرچه یک مشت استخوان گشتم
ضمیر خلق را چون قرعه رمال می دانم
۷تو کز خط بی نصیبی عیش کن بانقطه خالش
که بی خط، خال را من چشم بی دنبال می دانم
۸ندارد فال بد راه سخن در بزم خرسندی
اگر ادبار رو آرد به من، اقبال می دانم
۹سری از پیچ و تاب زلف او بیرون نمی آرم
وگرنه موبموی رشته آمال می دانم
۱۰نمی دانم چه حال است این که پیچیده است درجانم
که اهل قال را صائب ز اهل حال می دانم
۱۱