گرچه از درد خزانی شده رخساره ما
می توان چید گل از سینه صد پاره ما
۱نفس گرم درین بوته نخواهد ماندن
تا شود شیشه می این دل چون خاره ما
۲گرچه از داغ یتیمی دل ما سوخته است
هست سنگ یده هر مهره گهواره ما
۳چرب سازد علم از خون شفاعت خواهان
چون برآرد ز میان تیغ، ستمکاره ما
۴درد خود گر به مسیحای زمان عرض کنیم
می زند بر در بیچارگی از چاره ما
۵آب دریا نکند ریگ روان را سیراب
سیری از باده ندارد دل میخواره ما
۶صائب از سعی محال است به انجام رسد
سفر ریگ روان و دل آواره ما
۷