تا چه گل ریشه دوانیده در اندیشه ما؟
که رگ ابر بهارست رگ و ریشه ما
۱کوه قاف از سپرانداختگان است اینجا
که دگر تیغ شود پیش دم تیشه ما؟
۲پایکوبان به سردار رود خود حلاج
پنبه بردارد اگر از دهن شیشه ما
۳پنجه عجز گشاید ز دل سنگ گره
می کشد آب خود از مغز گهر ریشه ما
۴آرزو در دل ما بر سر هم ریخته است
می رود برق، نفس سوخته از بیشه ما
۵از دعای قدح آید به سلامت بیرون
غوطه گر در جگر سنگ زند شیشه ما
۶سخن سخت نگوییم به دشمن صائب
نیست چون سنگدلان دلشکنی پیشه ما
۷