چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟
در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم
۱پیه گرگ است که بر پیرهنم مالیدند
دست چربی که کشیدند عزیزان بر سرم
۲عیش موری ز ترشرویی من تلخ نشد
نی به ناخن ز چه کردند عبث چون شکرم؟
۳جگر سنگ به نومیدی من می سوزد
آب حیوانم و از ریگ روان تشنه ترم
۴سپر تیر حوادث سپر انداختن است
آه اگر صبر نمی داد به دست این سپرم
۵بس که بی مهری ایام گزیده است مرا
شش جهت خانه زنبور بود در نظرم
۶سنگ و آهن شده در سوختنم دشمن و دوست
گرچه با دشمن و با دشمن و با دوست چو شیر و شکرم
۷من که در حسرت پرواز به خاک افتادم
عجبی نیست پر تیر شود بال و پرم
۸مپسند ای فلک سفله که در صلب صدف
مهره گل شود از گرد کسادی گهرم
۹تا سر از حلقه بیدارلان برزده ام
خون مرده است سواد دو جهان در نظرم
۱۰صائب از کشمکش دهر چنان دلگیرم
که نفس ناخن الماس بود بر جگرم
۱۱