چند خود را زخیال تو به خواب اندازم ؟
چند از تشنه لبی سنگ در آب اندازم؟
۱در نهانخانه محوست عبادتگاهم
نیستم موج که سجاده بر آب اندازم
۲لاله ای نیست صباحت که مرا گرم کند
چه بر این آتش افسرده کباب اندازم؟
۳چند در پرده توان مشق نظر بازی کرد؟
طرح نظاره به آن روی نقاب اندازم
۴من که بر چشم خود از نور شرر می لرزم
به چه جرأت ز جمال تو نقاب اندازم؟
۵منت آب خضر سوخت مرا، نزدیک است
که نفس سوخته خود را به سراب اندازم
۶تلخیی نیست که بر خود نتوان شیرین کرد
به که مهر لب او را به شراب اندازم
۷چند در شعر کنم عمر گرامی را صرف؟
چند ازین گوهر نایاب در آب اندازم
۸به که کوتاه کنم زلف سخن را صائب
رگ جان را چه ضرورست به تاب اندازم؟
۹