جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟
از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم
۱گرد من برتو گران است، بیفشان دستی
که ز دامان تو ای سرو روان برخیزم
۲مغز را پوست حجاب است ز آمیزش قند
کی بود که ز سر هر دو جهان برخیزم؟
۳پیش از آن دم که شوم خاک، ز خاکم بردار
تا به نقد از سر این خرده جان برخیزم
۴به شتابی که سپند از سر آتش خیزد
به هوای تو من از خویش چنان برخیزم
۵به سبکدستی سیلاب فنا ممکن نیست
کز سر راه تو چون سنگ نشان برخیزم
۶چند در سود و زیان عمر سر آید، کو عشق
تا ازین عالم پر سود و زیان برخیزم
۷سرو آزاده من تا نشود ساده ز نقش
نیست ممکن ز لب آب روان برخیزم
۸در کمانخانه افلاک اقامت کفرست
به میان آمده ام تا ز میان برخیزم
۹آنچنان پیکر من نقش نبسته است به خاک
که به بانگ جرس از خواب گران برخیزم
۱۰گرچه چون سایه زمین گیر ز پیری شده ام
به هواداری آن سرو جوان برخیزم
۱۱خوابم از سختی ایام سبک گردیده است
بستر نرم ندارم که گران برخیزم
۱۲مهلت عمر کم و فرصت خدمت تنگ است
مگر از خاک چو نی بسته میان برخیزم
۱۳آن سپندم که زتر دامنی خود صائب
از سر آتش سوزنده گران برخیزم
۱۴