منم آن سیل که دریا نکند خاموشم
کوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم
۱از ملامت نکنم شکوه ز بی حوصلگی
سخن تلخ می تلخ بود در گوشم
۲جوش من لنگر آرام نمی داند چیست
نیست چون باده نارس دو سه روزی جوشم
۳از خرابات مغان پای برون نگذارم
تا سبو دست نوازش نکشد بر دوشم
۴چشم پرکار بتان ساغر خالی است مرا
می گلرنگ چه باشد که رباید هوشم
۵نیم ایمن ز پشیمانی بی انصافان
به زر قلب اگر یوسف خود بفروشم
۶گرچه از شمع تهی نیست کنارم شبها
دایم از شرم چو محراب تهی آغوشم
۷نیست از نوش چو زنبور به جز نیش مرا
گرچه نُه دایره ، شد شانِ عسل ، از نوشَم
۸منم آن کودک بدخو که ز ناسازی دل
نتوان کرد به کام دو جهان خاموشم
۹چون به پای خم می سر نگذارم صائب؟
من که از باده گلرنگ فزاید هوشم
۱۰