گرچه با کوه گرانسنگ گناه آمدهایم
لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمدهایم
۱بر سیهکاری ما هر سر مویی است گواه
گرچه خاموش ز اقرار گناه آمدهایم
۲نیستم از کرم بحر چو عنبر نومید
گرچه از خامی دل نامه سیاه آمدهایم
۳پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امید
که سیه نامه چو شبهای گناه آمدهایم
۴رایت فتح ز انگشت شهادت داریم
گرچه در گرد نهان همچو سپاه آمدهایم
۵شب ظلمانی ما نامه سیه چون ماند
که به جولانگه آن روی چو ماه آمدهایم
۶سبز کن بار دگر مزرع بیحاصل ما
گرچه مستوجب آتش چو گیاه آمدهایم
۷هست امید که نومید ز غفران نشویم
ما که با هدیه مقبول گناه آمدهایم
۸جان ما را به نگهبانی عصمت دریاب
که ز کوتهنظری بر لب چاه آمدهایم
۹رحم کن بر نفس سوخته ما یارب
که درین راه، عنانریز چو آه آمدهایم
۱۰نیست ممکن که شود خدمت ما پا به رکاب
با قد خم شده آخر همه راه آمدهایم
۱۱خوشهای چون مه نو قسمت ما خواهد شد
در تمامی به سر خرمن ماه آمدهایم
۱۲پاک کن از خودی آیینه خودبینی ما
که به درگاه تو از خود به پناه آمدهایم
۱۳این که در جامه زهدیم نه از دینداری است
که پی راهزنی بر سر راه آمدهایم
۱۴نیست انصاف نظر بسته گذشتن از ما
به امیدی به سر راه نگاه آمدهایم
۱۵صائب این آن غزل حافظ والا گهرست
که درین بحر کرم غرق گناه آمدهایم
۱۶