مبین ز موج تهیدست خوار دریا را
که روی کار بود پشت کار دریا را
۱شکسته تا نشوی چون حباب هیهات است
که همچو موج کشی در کنار دریا را
۲ز کوه صبر فزون گشت بی قراری دل
کف سبک نکند بردبار دریا را
۳به عجز حمل مکن کز بزرگواریهاست
که هر سفینه کشد زیر بار دریا را
۴نکرد تلخی غم را علاج، باده لعل
نساخت آب گهر خوشگوار دریا را
۵غرض رساندن فیض است، ورنه در ایجاد
حباب و موج نیاید به کار دریا را
۶نمی شود نفس پاک گوهران باطل
بخار می شود ابر بهار دریا را
۷گران رکابی کشتی نمی تواند کرد
علاج رعشه بی اختیار دریا را
۸ز بی قراری عاشق خبر دهد صائب
به سر زدن کف بی اختیار دریا را
۹