چون قلم آن را که در سر هست سودای سخن
سر نمی پیچد به زخم تیغ از پای سخن
۱از سخن ارض و سما تشریف هستی یافته است
هیچ دست از آفرینش نیست بالای سخن
۲می شود خلخال ساق عرش از هر حلقه ای
نارسایی نیست در زلف دلارای سخن
۳از قلم چون دست بردارم، که در هر جلوه ای
بیت معموری کند ایجاد ز انشای سخن
۴می کند روشن سواد مردم از نقش قدم
می گذارد هر که سر چون خامه بر پای سخن
۵هستی ده روزه را عمر مؤبد می کند
همچو آب روح بخش خضر، صهبای سخن
۶دیده ها را چون جواهر سرمه روشن می کند
گر به ظاهر تیره افتاده است سیمای سخن
۷از سیاهی قسمت خضرست آب زندگی
از هزاران کس یکی گردد شناسای سخن
۸از گهر رزق حباب پوچ آه حسرت است
نیست کار هر سبکسر غور دریای سخن
۹صورت دیوار باشد در جهان آب و گل
نیست هر کس را که در تن جان گویای سخن
۱۰پیش هر نادان دهن مگشا که جز فهم رسا
راست ناید هیچ تشریفی به بالای سخن
۱۱طوطیان را زنگ در منقار خواهد بست حرف
گر چنین عالم تهی گردد ز جویای سخن
۱۲شکوه ما زان لب شکرفشان بیجا نبود
در دهان تنگ او می بود اگر جای سخن!
۱۳صائب از قحط سخن سنجان خموشم، ورنه من
چون قلم دارم ید طولی در احیای سخن
۱۴