می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخن
کار دندان می کند با آن لب میگون سخن
۱در لباس عنبرین از معنی رنگین، کند
در نظرها جلوه سبزان ته گلگون سخن
۲تا سخن موزون نگردد مرغ بی بال و پرست
از زمین گیری برآید چون شود موزون سخن
۳دل دو نیم از درد چون شد، طبع می گردد روان
خامه بی شق به دشواری دهد بیرون سخن
۴سجده شکرست واجب چون قلم بر گردنش
می شود نازل به شان هر که از گردون سخن
۵چون گذارندش به سر از نقطه داغی هر زمان؟
نیست گر از عشق لیلی طلعتان مجنون سخن
۶از سیه مستی قلم سر را به جای پا گذاشت
مستی افزون می دهد از باده گلگون سخن
۷ما را از خاک چون مو از خمیر آرد برون
از دم خونگرم و از گیرایی افسون سخن
۸می نماید ناله زارش قلم را سینه چاک
دور افتاده است تا از عالم بی چون سخن
۹هستی ده روزه را عمر مؤبد می کند
در اثر باشد ز آب زنگ افزون سخن
۱۰بس که شد گرد کسادی پرده دار گوهرش
رشک دارد در ضمیر خاک بر قارون سخن
۱۱خواب را صائب چو اشک از چشم من افکنده است
بس که کرده است از خیال خود مرا مفتون سخن
۱۲