دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن
هر که سودایی شود بسیار می گوید سخن
۱نیست مانع چشم او را خواب ناز از گفتگو
آنچنان کز بیخودی بیمار می گوید سخن
۲در صف آزاد مردان کمترست از جوز پوچ
هر سبک مغزی که از دستار می گوید سخن
۳پیش رخساری که می لغزد بر او پای نگاه
ساده لوح آن کس که از گلزار می گوید سخن
۴با پشیمانی نگردد قدرت گفتار جمع
نیست نادم هر که ز استغفار می گوید سخن
۵هر که گرد حرف حرف خود نگردد بارها
گر بود مرکز، که بی پرگار می گوید سخن
۶می کند نزدیک راه عیبجویان را به خود
کارپردازی که دور از کار می گوید سخن
۷نیست ساحل را ز راز سینه دریا خبر
وای بر مستی که با هشیار می گوید سخن
۸می کند ناقص عیاری های خود را سکه دار
کاملی کز درهم و دینار می گوید سخن
۹عقل میدان سخن بر عاقلان کرده است تنگ
ورنه مجنون با در و دیوار می گوید سخن
۱۰می شود کوته به اندک روزگاری عمر او
هر که صائب چون قلم بسیار می گوید سخن
۱۱