در لب جان پرور جانان نمی ماند سخن
در حجاب غیب هم پنهان نمی ماند سخن
۱نیست مانع سرو را زنجیر آب از سرکشی
چون بلند افتاد، در دیوان نمی ماند سخن
۲زنده جاوید می سازد سخنور را چو خضر
در اثر از چشمه حیوان نمی ماند سخن
۳در گره از نافه نتوان بست بوی مشک را
چون بود رنگین، چو خون پنهان نمی ماند سخن
۴دیده صورت پرستان گر شود معنی شناس
در قماش از یوسف کنعان نمی ماند سخن
۵فهم در غور سخن کوته نفس افتاده است
ورنه از دریای بی پایان نمی ماند سخن
۶خون چو گردد مشک، از پامال گشتن ایمن است
پاک چون گردید از جولان نمی ماند سخن
۷بر سر انصاف می آید فلک با ماه مصر
بیش ازین در چاه و در زندان نمی ماند سخن
۸می شود چون ماه عالمگیر نور این چراغ
تا قیامت در ته دامان نمی ماند سخن
۹چون هدف ثابت قدم شد تیر کم گردد خطا
مستمع گر دل دهد، حیران نمی ماند سخن
۱۰با سخنور کار عیسی می کند درد سخن
هست اگر این درد، بی درمان نمی ماند سخن
۱۱هست بر باد نفس فرمان او صائب روان
از سلیمان در شکوه و شان نمی ماند سخن
۱۲